تبلیغات
شاهزاده قلبها - داستان عاشقانه سری 1
چهارشنبه 15 آبان 1387

داستان عاشقانه سری 1

   نوشته شده توسط: شاهزاده قلبها    نوع مطلب :داستان های عاشقانه  ،

 

داداشی ...

تلفن زنگ زد خودش بود . دوست پسرش قلبش رو شكسته بود .از من خواست كه برم
پیشش.نمی خواست تنها باشه.من هم اینكار رو كردم.وقتی كنارش  رو كاناپه نشسته
بودم. تمام فكرم متوجه اون چشم های معصومش بود.آرزو می‌كردم كه عشقش متعلق به من باشه . بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ،خواست بره كه بخوابه . به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم داداشی" و گونه من رو بوسید


"میخوام بهش بگم  ، میخوام كه بدونه ، من نمی‌خوام فقط "داداشی" باشم.من عاشقشم.اما... من خیلی خجالتی هستم ....... علتش رو نمیدونم "


روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد . گفت :"قرارم به هم خورده اون نمی‌خواد با من
بیاد" من با كسی قرار نداشتم .ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم كه اگه زمانی‌هیچ كدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم .درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم .جشن به پایان رسید.من پشت سر اون ،كنار در خروجی ایستاده بودم ،تمام حواسم به اون لبخند زیبا و چشمهای همچون كریستایش بود .آرزو می‌كردم كه عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فكر نمی‌كردو من این رو میدونستم. به من گفت :"متشكرم داداشی،شب  خیلی خوبی داشتیم " ، و گونه من رو بوسید.

"میخوام بهش بگم  ، میخوام كه بدونه ، من نمی‌خوام فقط "داداشی" باشم.من عاشقشم.اما ... من خیلی خجالتی هستم ....... علتش رو نمیدونم "

یك روز گذشت ،سپس یك هفته ، یك سال .... قبل از اینكه بتونم حرف دلم رو بهش بزنم
روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می‌كردم كه درست مثل فرشته‌ها روی
صحنه رفته بود تا مدركش رو بگیره.
میخواستم كه عشقش متعلق به من باشه .اما اون به من توجهی نمی‌كرد ، من اینو
می دونستم ، قبل از اینكه كسی خونه بره سمت من اومد ، با همون لباس و كلاه فارغ
التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو
بهترین داداشی دنیا هستی ،متشكرم داداشی و گونه منو بوسید .


"میخوام بهش بگم  ، میخوام كه بدونه ، من نمی‌خوام فقط "داداشی" باشم.من عاشقشم.اما ... من خیلی خجالتی هستم ....... علتش رو نمیدونم . "

 نشستم روی صندلی ،صندلی ساقدوش ،توی كلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میكنه ،من دیدم كه "بله"رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.من میخواستم كه عشقش متعلق به من باشه .
اما اون اینطوری فكر نمیكرد و من اینو میدونستم، "اما  قبل از اینكه ار كلیسا بره
رو به من كرد و گفت " تو اومدی داداشی؟ متشكرم .

"میخوام بهش بگم  ، میخوام كه بدونه ، من نمی‌خوام فقط "داداشی" باشم.من عاشقشم.اما .... من خیلی خجالتی هستم ....... علتش رو نمیدونم ."

سال های زیادی گذشت. به تابوتی نگاه میكنم كه دختری كه منو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش كنارش هستند .
یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ،دفتری كه در دوران تحصیل اون رو نوشته .
ابن چیزی هست كه اون نوشته بود :

تمام توجهم به اون بود آرزو می‌كردم عشقش برای من باشه .اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم . من میخواستم بهش بگم ، میخواستم كه بدونه نمیخوام فقط برای من یك داداشی باشه .من عاشقش هستم .اما .....من خجالتی هستم .............علتش رو نمیدونم............همیشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستت دارم ......

با خودم فكر میكردم و گریه ..............ای كاش این كار رو كرده بودم .


قطار

سوار که شدند جا مانده بود؛با دستی وبال گردنش. نشسته بود روی نیمکتی بی خیال هیاهوی مسافران و عابران.شنید که کسی گفت:((تمام شد آقا: رفتند.))شنید اما حرکت در بدنش نبود.پس نشست همانجا روی نیمکت چوبی رنگ پریده و دستش وبال گردنش بود.

در راه که می دویدتکرار صحنه آخر،تصویر او بودکه می رفت تا تنهایی را به آغوش نگرانش باز گرداند.

- بمان!

- نمی توانم

- رفتن تو چیزی را حل نمی کند.بمان با هم حلش می کنیم.

- نمی توانم! همیشه همین را می گویی اما هیچ گاه چیزی حل نشده

- ولی آخر من و تو...

- من تصمیمم را گرفته ام؛می روم.

تصویر آخرین نگاهش در قطره های اشکش مکرر شد.

- پس بگذار برای آخرین بار در آغوش بگیرمت.

دستانش را حلقه کرد دورش و جوری محکم نگهش داشته بود که انگاری اخرین چیزیست که در دنیا دارد و با رفتنش تمامی جان او را می ستانند.

در موج اشک و هق هق گریه گفت:

- باشد ،باشد دیگر نمی نویسم،قول می دهم!

- نمی توانی!می نویسی،می نویسی.

- دستم بشکند اگر دیگر قلم در دست گرفتم.نمی نویسم! بمان!

- صد بار گفتی ،باز نوشتی . دیگر...

وقتی که دستانش را باز کرد مثل قرقی از دستانش فرار کردو تا به خود بیاید رفته بود.در راه که می دوید نفس نفس می زد. به ایستگاه که رسید سوار شده بودند. نشست روی نیمکت سبز تازه رنگ شده ای. نگاهی به آسمان انداخت.آخرین چیزی که برایش مانده بود را از دست داده بودو حال دیگر...

نگاه خشمگینی به دستش انداخت و نگاه خشمگین تری به نیمکت چوبی. لحظه ای بعد که به هوش آمد در بیمارستان بود با دستی وبال گردنش. دیگر ننوشت.نمی دانم دیروز بود یا سالها قبل. به هر حال دیگر ننوشت.

سکوت که دوباره ایستگاه را فرا گرفت بلند شد که برود.تا دم غروب فردا که بیایدو بنشیند روی نیمکت سبز رنگ پریده و به آسمان خیره شود،مسافران که جا به جا شدند اندکی بنشیند و بعد برود. کار هر روزش بود.چیزی در این سالها تغییر نکرده بود. تا آن روز که او را دید . با پسرکی کوچک. پسرکی لاغرو استخوانی با چشمانی درشت.دلش برای اولین بار بعد از این همه سال یکهو پایین ریخت.

- مادر! بنشینیم روی این نیمکت؟

- پسرم ، زود تر برویم بهتر است.

- نه مادر بنشین، من دوست دارم قطار ها را نگاه کنم. می خواهم چیزی در دفترم بنویسم.

پسرک دفتر کوچکی از جیبش در آورد و شروع به نوشتن کرد.

- باشد پسرم.بنویس! مثل اینکه این نوشتن هیچ گاه مرا رها نمی کند.

برای لحظه ای چشمان مرد و زن در چشمهای هم بی حرکت ماند شاید ثانیه ای یا دقیقه ای. و بعد هر دوی آنها بی کلامی  به دفتر پسرک خیره شدند. 

((قطار می رود. تند می رود. اما در ایستگاه ها می ایستد.قطار همیشه حرکت نمی کند . بعضی وقتها هم از حرکت باز می ایستد.وقتی که در ایستگاه دو قطار به هم می رسند خیلی قشنگ است. من خیلی دوست دارم.))

پسرک آستین مادرش را  کشیدو با هیجان گفت:

- مادر ،مادر، به هم رسیدند ،به هم رسیدند!

و مادر که هنوز در بهت مانده بود،گفت:

- بله پسرم . رسیدند.

- مادر یادت هست گفته بودی پدر هم می نوشت؟

- بله پسرم می نوشت.خیلی هم زیبا می نوشت.

- پدرم راجع به قطار هم  چیزی نوشته بود؟

- بله پسرم نوشته بود.

- برایم بگو

- باشد . می گویم:

((قطار زندگی من

از این سیاه چاله سنگی

عبور خواهد کرد

و خواهد برد ترا

به سرزمین یاس و رازقی

قطار عمر من

تویی!

...))

و بعد بغضی در گلوی زن او را از خواندن ادامه شعر منصرف کرد. در این لحظه صدای مرد ادامه داد:

((و تو

مسافر همیشه این قطار

خواهی ماند

و من

تو را به جشن ماه و خورشید

در یک روز خواهم برد

بمان کنارم

که این قطار هرگز...

چشمان زن از اشک لبریز شد و هق هق گریه امانش نداد . خودش را در بغل مرد انداخت و جوری او را به خودش چسباند که انگاری آخرین چیزی بود که در دنیا برایش مانده بود.پسرک مادرش را با بهت نگاه می کرد و مرد غریبه را با بهتی بیشتر و زن تنها در هق هق گریه اش می گفت:

- من را ببخش، من را ببخش.

- من دیگر ننوشتم. در این سالها هیچ گاه قلم در دست نگرفتم.

- و من تمام این سالها با عذابی نا بخشودنی زندگی کردم.

- من دیگر ننوشتم. من بی تو ننوشتم! من قول داده بودم!

- من را ببخش،ببخش.

- اگر می ماندی هم نمی نوشتم. نمی نوشتم!

و حال بغض مرد بود که بعد از ده سال ترکیده بود و خیال بند آمدن نداشت و زن فقط  می بوسیدش و اشک هایش را پاک می نمود.

نمی دانم آخر قصه چه شد. چون آخرین باری بود که از آن ایستگاه سوار   قطار شدم و به شهر خودم باز گشتم.اگر زمانی از آن ایستگاه رد شدید،یک نیمکت رنگ پریده سبز آنجاست. درست سمت راست ایستگاه. ببینید کسی با دستی وبال گردنش آنجا نشسته است یا نه!


How can you get taller in a week?
جمعه 13 مرداد 1396 05:10 ب.ظ
Thanks to my father who told me regarding this web site, this website is actually amazing.
http://biancaaguillard.hatenablog.com/entries/2015/08/15
یکشنبه 8 مرداد 1396 06:26 ق.ظ
Asking questions are genuinely fastidious thing if you are not understanding anything completely,
but this piece of writing presents good understanding
even.
Richelle
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 08:05 ق.ظ
I’m not that much of a internet reader to be honest but your sites really nice,
keep it up! I'll go ahead and bookmark your website to come back down the road.
Many thanks
محمد
چهارشنبه 9 دی 1388 12:45 ق.ظ
خیلی قشنگ بود اگه خواستی یه سری هم به مابزن اگه خواستی تومنو با اسمه سرگرمی عاشقا لینک کن وبگو من تورو با چه اسمی لینک کنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر